مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
385
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آورده ، ملك را ثنا گفت . پس از آن وزير به او گفت : بدان كه ملك اعظم ، مهمان تست و همىخواهد كه با تو درپيوندد و مرا بخواستگارى سيده مصونه و جوهرهء مكنونه حيات النفوس فرستاده كه او را باردشير ، پسر ملك تزويج كنى . چون ملك اين سخن بشنيد ، گفت : از طرف من مخالفت نيست . و اما دختر ، خود بالغه است و كار او در دست خويشتن است . پس از آن ملك ، رئيس خادمان بخواست و به او گفت : بسوى ملكه شو و او را از اين قضيت آگاه كن . رئيس نزد ملكه شد و او را از قضيت آگاه كرده ، به او گفت : ترا جواب چيست ؟ دختر ملك جواب داد : سمعا و طاعة . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و سى و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دختر ملك گفت : سمعا و طاعة ، چون رئيس ، اين سخن بشنيد ، بسوى ملك بازگشت و از جواب ملكه آگاهش كرد . آنگاه ملك ، خلعتى فاخر با ده هزار دينار از براى او عطا فرمود و به او گفت : جواب بسوى ملك باز بر و از بهر من دستورى بخواه كه در پيشگاه ملك حاضر شوم . وزير از نزد ملك عبد القادر بيرون آمده ، همىرفت تا بملك اعظم برسيد و جواب ملكه بازگفت و پيغام ملك بگذارد . ملك اعظم فرحناك شد و جواز داد كه ملك عبد القادر ، او را ملاقات كند . چون روز ديگر شد ، ملك عبد القادر سوار گشته ، با ملك اعظم ملاقات كرد . ملك اعظم او را گرامى داشت و با يكديگر بنشستند و ملكزاده در برابر ايستاده بود . پس از آن خطيبى از خطباى دار الملك ملك عبد القادر برخاسته ، خطبتى بليغ برخواند و ملكزاده را تهنيت گفت . آنگاه ملك اعظم بحاضر آوردن صندوقى بفرمود . و در آن صندوق ، گوهرها و نگينهاى گرانمايه و پنجاه هزار دينار زر بود . بملك عبد القادر گفت : من از جانب پسر خويش وكيلم . ملك عبد القادر ، مهر را قبض كرد . پس از آن قاضى و